آلفاباکس


دست ها

داشتم فکر می کردم، تمام سه ساعتی را که در مطب پزشک منتظر بودم داشتم فکر می کردم، نمی دانم چه شد که از دالان های تاریک فکرم به کودکی ام رسیدم. وقتی کلاس چهارم دبستان بودم. یک صحنه در ذهنم جرقه زد. بهار بود، در زدند، به خیال اینکه مادرم است به سمت در دویدم، لای در را که باز کردم یک دسته رز سفید و صورتی با نظم خاصی مقابلم بود. امتداد دست را دنبال کردم، پسر همسایه بود. فکر می کنم سه سالی از من بزرگتر بود. حرف هایی که میانمان رد وبدل شد را فراموش کرده ام جز اینکه گفت: «می دانم گل خیلی دوست داری.» منشی صدایم زد. تشکر کردم و گفتم:«آره، همیشه آرزو داشتم یه عالمه رز تو حیاط داشته باشیم ولی حیاط ما بزرگ نیست.» در اتاق دکتر را که زدم، در خانه را بسته بودم. با احساسی پاک و عمیق  و با یک دسته گل های بهاری که تازه از باغچه شان برایم چیده بود، پشت در بودم. به دکتر سلام کردم و دردهایم را گفتم. یک دسته گل مصنوعی روی میزش بود. تمام دست هایش سیگارسوز شده بود. پدرش سیگارش را روی دستهای او خاموش می کرد. گل ها را که به من داد، دستش را جلوتر آورد، آستین تی شرت همیشه راه راه آستین کوتاهش عقب تر رفت، دیدم که بازویش را سیخ داغ چسبانده بود، خواهرش دیروز وقتی مدرسه می رفتیم تمام جزییاتش را توضیح داده بود و با هق هق گفته بود که فقط نمره اش کم شده نه چیز دیگر وگرنه نباید سیخ داغش می کرد. پرسید:«می پرسم دل درد هم داری؟» به خودم آمدم، گفتم:«بله دکتر، همیشه تقریبا» می دانستم خیلی درد داشته، سیخ را عمیق گذاشته بود روی بازویش. «برایت آزمایش نوشته ام، انجام بده و بیا دوباره ببینمت.» تمام بهار آن سال، دو روز یکبار یک دسته رز سفید و صورتی با گل سرخی وسطش، انتظارم را می کشید. دستانی سوخته از نامهربانی، مهربانی هدیه می کرد. زیباترین بهار زندگی ام بود. از مطب زدم بیرون و به این فکر کردم که از آن روز تا به حال کسی به من گل هدیه نداده. بعدها فهمیدم پدرش، مادرش را به شکلی وحشتناک کشته بود و او بود که از زجر بیشتر نجاتش داده بود، آن دست ها مهربان بودند، هنوز هم مهربانند؟!


منبع این نوشته : منبع
تمام ,بود، ,دسته ,گفتم ,بهار ,کردم،